چه بنامم تو را، تو را اي حس سرشار از لطافت و يكرنگي باز نسيمي بر صورت غمگين من سيلي مي زند ولي خود نمي دانم چه بنامم آن لحظه رويايي را .نگاه تو آخرين نشانه اميد من است فروغ زيباي روياي شبانه من است در اين نگاه مغناطيسي چيزي هست كه روح و جسم مرا به سوي تو مي كشد تو با اين دل ساده و بي رياي من چه كردي كه دارم مثل جشمه آب گرم مي جوشم و مي خروشم بايد به تو اعتراف كنم كه ديگر تحمل اين جدايي را از تو ندارم تو در جوي خونم جاري شده اي، اي قبله گاه چشمان منتظر من ،اي عزيز دلم در به دري و سرگرداني تا كي تا كي بايد تحمل كنم.
سلام به دوستان خوبم که همیشه با نظرات خوبشون منو دلگرم و امیدوار کردند اومدم بهتون خبربدم یه مدتی نیستم نگران نباشید بعدا دلیلشو براتون میگم اومدم خبرتون ميكنم فعلا خداحافظ تا دیداری دوباره فداي مهربونيهاي همه شما عزيزان
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 19:53 به قلم: تنهاترین تنها
|
اگر مي دانستم در اين دنيا بايد به انتظار بنشينم ، در سكوت كودكي مي ماندم . اگر مي دانستم انتظار سخت است ، در آغوش مادر مي ماندم . كاش در كودكي معني انتظار را مي فهميدم و با دستان كوچكم طلب آمدنش مي كردم !تازه ، به گرانبهايي معني انتظار پي برده ام.انتظار يعني دوري ، يعني اشك ، يعني حسرت ، يعني چشم به راه تك ستاره آسمان ايمان بودن . من هنوز منتظر ديدار تو هستم ، چون مي گويند وقتي بيايي ، زمستان دلها بهار مي شود . راست مي گويند . وقتي بيايي ، بي مهري ها محو مي شوند ،صلح بر جهان سايه مي افكند. آيا در آن لحظه من هستم؟خدايا هستم تا ببينم مهرباني ، عشق و زندگي يعني چه؟هر روز به اين جاده عشق خيره مي شوم كه اگر گذرت به اين جاده بيفتد ، خوب بتوانم جمال زيبايت را ببينم . به زير باران مي روم كه چشمانم را سيراب كنم تا ديگر تشنه اشك نشود ، اما ديدم بيشتر از هميشه گريستند . فهميدم فقط با ديدن تو است كه سيراب مي شوند.
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 19:18 به قلم: تنهاترین تنها
|
سلام به دوستان خوبم امروز خیلی خیلی داغونم نمی دونم چرا تا می خوام یه روز بخندم خدا می زنه تو برجکم .امروز وقتی بهش اس ام اس زدم گفتم کتاب فروغ فرحزاد برام بیار می دونین جوابمو چی داد؟
نوشت ببخشید نمی تونم برات بیارم در صورتی که می تونست و نخواست و منم در جواب براش فرستادم خیلی خیلی ممنونم از لطفتون ولی از صبح تا به حال حالم خیلی خرابه و وقتی به حرفش فکر می کنم دغ می کنم در صورتی که من دیروز تا ساعت ۳۰/۲ منتظرش موندم تا اومد کارشو انجام دادم ولی آخ هم نگفتم .خداجون خیلی خیلی نامهربونه .خیلی خیلی بی احساسه. خیلی خیلی نامرده.بارها و بارها از نگاهم .از حرفام.از عکس العملهام فهمیده و می دونه دوستش دارم ولی باز هم منو می رنجونه و دلمو به درد می یاره .
خداجون خودت این دل سنگشو این قلب یخیشو خودت آب کن ای خدا تو که برات کاری ندارههههههههههههههههههههههههههه.
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 19:24 به قلم: تنهاترین تنها
|
چه بنامم تو را، تو را اي حس سرشار از لطافت و يكرنگي باز نسيمي بر صورت غمگين من سيلي مي زند ولي خود نمي دانم چه بنامم آن لحظه رويايي را .نگاه تو آخرين نشانه اميد من است فروغ زيباي روياي شبانه من است در اين نگاه مغناطيسي چيزي هست كه روح و جسم مرا به سوي تو مي كشد تو با اين دل ساده و بي رياي من چه كردي كه دارم مثل جشمه آب گرم مي جوشم و مي خروشم بايد به تو اعتراف كنم كه ديگر تحمل اين جدايي را از تو ندارم تو در جوي خونم جاري شده اي، اي قبله گاه چشمان منتظر من ،اي عزيز دلم در به دري و سرگرداني تا كي تا كي بايد تحمل كنم.